|
تمام هستی من ایا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟ آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفرینند؟ تو چون دستان من٬ چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ٬ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد. مهربانم به من بازگرد و مرا در محبس بازوانت نگهدار و به اسارت زنجیرهای انگشتانت در آور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش میان من و دنیا که دنیا در تو تجلی خواهد کرد. بر من ببند چون سدی عظیم که در سایه تو من دریاچه یی نخواهم بود٬ آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود. پرنده کوچک من حدیث دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید. به من بازگرد یه یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی است. به من بازگرد مرا همین بس که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم. چقدر قشنگ است تبسم های تو کسی که به یاد تبسم های تو همیشه مفتون است آقای حسن توکلی رودسری خیلی ممنون که با وجود اینکه من یکم بی وفایی کردم شما همچنان به کلبه غربت زده من میاید. با عرض معذرت باید بگم که الان نزدیک یک ماه هست که وبلاگتون باز نمیشه. حالا نمی دونم کلی اینجوری شده یا اشکال از منه. یه وقت فکر نکنید من خیلی بی وفام. نه به خدا. من هربار که آن میشم وب شما رو باز می کنم. اما نمی دونم چی میشه. یه صفحه سبز باز میشه هرچی صبر میکنم دیگه هیچی نمیاد. بازم من نا امید نمی شم. هر روز امتحان می کنم. + نوشته شده در 11:25 توسط شیدا |
قلم! بهترین دوست و همراه من وقتی که تو نیستی٬ وقتی که خوابی٬ ویا برای وقتی که می خوای تنهام بذاری٬ بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی...! قلمی که همیشه یار و یاورم بود٬ حالا داره روی کاغذم می چرخه و کاغذ سفیدم رو الکی سیاه می کنه. حواسم پرت شده. اما نمی دونم پرت چی؟!!! چیزایی هست که تو اعماق وجودم دنبالم می کنند. از من چه می خواهند؟ هیچ! انقلاب مرموز قلب ناجور را! شعله هایی از آخرین روزهای زندگی ققنوس مهربانم برایم مانده که در دل و جانم ریشه دوانده و با گذر ثانیه ها در من رشد می کنند. و اکنون قلبم با این آتش به ظاهر خاکستر زندگی می کند. این آتش چرا خاکستر نمی شود؟ تو به من بگو! انسان چرا دوست می دارد؟ چرا غریزه ای به نام دوست داشتن در وجودمان قرار گرفته است؟ من سالهاست که با این حس ملیح می جنگم و قدم به جلو بر می دارم. اما دیگر نمی توانم. دیگر طاقتم تمام شد. می خواهم دوست بدارم! می خواهم دوست بدارم... می خواهم از دوست داشتن نترسم. می خواهم قلب بیکسم برای کسی بتپد و با صدای دلنشین این تپش زندگی کند! می خواهم ساز قلبم با نشانه ای از طرف قلبش و ساز زندگیم با صدای قلبی که برای او میتپد کوک شود... می خواهم با حس زیبای دوست داشتن چشمانم برقی از امید داشته باشند و یا حتی اشکی از ترس آینده!!! زیباترین نگاه ها و شیواترین کلام مرا از آن خود نکرد. اما قلب عاشق تو... مرا نگه داشت. قلبت برای قلبم پیام توقف فرستاد و من ایست کردم. برای تو که بهترینی... برای تو که مهربانترینی... برای تو که... اما راه سخت بود و من کم تحمل دار و ندارم٬ بابت تمام کم تحملی هایم٬ زود قضاوت کردن هایم٬ و اشکهایی که دیدنشان برایت سخت بود مرا ببخش. من همانند پرنده ای بی آشیان به آغوش گرم تو محتاجم. به آغوش گرمت٬ به چشمهای مهربانت٬ به دستهای نجات دهنده ات... برای همیشه! اگر تو هم از من روگردان شوی دیگر از این دنیای پر مصیبت به پیش خدا سفر می کنم. کوله بار غم و غصه هایم را که پر است از تنهایی و بی تو بودن می بندم و می روم. گرچه می دانم انتظارات زیادی دارم. می دانم خدای مهربان جدایی و دوری را در دفترچه سرنوشت هر دوی ما نوشته است. اما من با این باور زندگی می کنم. هرچند دروغ. هرچند غلط. که اگر این رویای محال نبود من هم نبودم...! صاحبخانه دل تنهایم! اگر زنده ام یا نه! اگر دوست داشته ام یا نه! دوستت دارم باور کن که همیشه دوستت داشته ام. حتی اوقاتی که نشان می دادم از تو متنفرم. باور کن که همه هستی ام برای توست. باور کن صاحبخانه قلب شکسته ام٬ باور کن دلم از آن توست. همیشه قلب انسان کاری می کند که الفاظ و کلمات و حتی چشمها از آنجام آن کار عاجزند. پس بیا٬ بیا و روی قلب من قرار گیر تا قلبم ماجرای عشق بی انتهایم را برایت شرح دهد. تا قلبم درد بی درمان خود را با دلت در میان گذارد. تا بدانی من تو را تا به ابد و تا بودن در دنیای ابدی برای خود در قلبم نگه می دارم. و این قلب من است که مرا به تو می دهد. قلب من با تمام آنچه که دارم و ندارم از آن تو ای مهربانترین. چقدر محبوبیت و صبر تو را دوست می دارم گل محبوب و عاشق من. بیا٬ بیا روی قلب من قرار گیر... یک ناشناس متهم به عشق که تورا دوست می دارد + نوشته شده در 11:37 توسط شیدا |
|
| ||||||