|
سکانس اول: صبح است و من به قدر تمام ثانیه های زندگی به تو محتاجم به وجود سرشار از محبت تو برای لحظه ای آرام گرفتن تا پایان عمر... چشمهایم را به چشمان نگرانت می دوزم و بی درنگ با نگاهت اوج می گیرم. اما چه سخت است پرواز وقتی خودم خوب می دانم بال و پری ندارم! سکانس دوم: ظهر است و چه زیباست وقتی خورشید رقص نورش را با صدای موذن هماهنگ می کند. دلم برایت تنگ می شود و تو نیستی. نمی دانم کجایی! اما خوب می دانم هرجا که باشی خاطرت پیش من است و من با یادت آرامش دارم. چقدر صدای نیایش پرندگان پشت پنجره را دوست دارم من هم با آنها به نیایش می پردازم و از خدای مهربانم فقط تو را می خواهم سکانس سوم: نمی دانم کی! هنوز نیامدی و من دلم برایت تنگ شده! و حالا دیگر یادآوری خاطراتم آرامم نمی کند. چهره مهربانت لحظه ای از ذهنم دور نمی شود. تنها پناهگاهم عکسی است که در دفتر خاطرات ذهنم دارم. چه مستانه نگاهم می کردی وقتی می گفتم دوستت دارم نمی دانم تا کدامین روز با تو خواهم بود. و بعد از تو تا کدامین روز بی تو خواهم مرد! اما خوب می دانم اگر تکیه گاهی برلحظه های رنجیدگی خاطرت بودم اگر با نگاهم چشمهای مهربانت را نوازش کردم اگر سخت وطاقت فرسا دوریت را تحمل کردم اگر قلبم را به قلبت سپردم واگر بی مهابا فریاد زدم که عاشقم فقط یک دلیل داشت. همه وجود من از آن توست چون دوستت دارم... + نوشته شده در 21:59 توسط شیدا |
|
| ||||||